گنج

غزل شمارهٔ ۱۶۵

فراق همنفسان جان بیقرارم سوختگیاه خشکم و هجران نوبهارم سوخت
چو من مباد کس آواره هزار وطنفلک ز داغ فراقت هزار بارم سوخت
زمانه از شب تارم چراغ باز گرفتپس از وفات من آورده بر مزارم سوخت
سرشک راه بدامن نبرد در شب هجرچو شمع لخت جگر گرچه بر کنارم سوخت
طبیب مرده دلان بعد مرگ مشفق شدبوعده کرد وفا چون در انتظارم سوخت
مرا جدائی جانان دگر نکشت کلیمچه منت است تف آه شعله بارم سوخت