گنج

غزل شمارهٔ ۱۲۲

دل کار خود بطالع ناساز واگذاشتشمع اختیار خویش بباد صبا گذاشت
با ماندگان بساز که کفر طریقتسترهرو اگر نشان قدم را بجا گذاشت
گل را شکفته در چمن دهر کس ندیدتا غنچه خنده را بلب یار وا گذاشت
خونم ز بس سرشته مهر و وفا شدسترنگش نرفت آنکه بدست این حنا گذاشت
نفس پیش چو خامه سیه شد ز دود دلسرگرم اشتیاق تو هر جا که پا گذاشت
از هر کرانه برق بلا در وزیدنستباید کلیم بخت سیه را بما گذاشت