گنج

شمارهٔ ۴ - قصیده در نعت آنسرور صلی الله علیه و آله

تن داد هر آن کو زغمت سوز و الم راچون شمع درین راه ز سر ساخت قدم را
هر دم ز خجالت بود از رنگ به رنگیرعنائی رفتار تو طاووس ارم را
من می روم از خویش تو سرگرم فغان باشای ناله درین بزم سپردم به تو دم را
از نالهٔ پرسوز خموشان تو آیدچون گل کند از پرده دری گوش اصم را
گردید سیه روی طمع زانکه به خواریپیوسته خورد سیلی ارباب همم را
مگذر ز سر خاک نشینان به تکبربا چشم کم اینمجا منگر پایهٔ کم را
هر کس دلش آبی خورد از خاک نشینیو قری نبود در نظرش مسند جم را
تمکین تو چون آهوی تصویر ز شوخیدر صورت آران نهان ساخته رم را
در سینهٔ پرآزروم داغ تو داردقدری که بود در کف افلاس درم را
تا نرگس تو محضر قتلم بنویسداز هر مژه با خویشتن آورده قلم را
چون پیلک ناوک گه بدمستی آن چشمبر چوب ببندد مژه اش دست ستم را
چون ابر که از بحر بود مایهٔ فیضشمژگان من از خون دل اندوخته نم را
برده ز خیال رخ زیبای تو چشممفیضی که دهد نکهت گل قوت شم را
تا نقد شکیبش بربایند بیغمادر دل مژگان تو فشردند قدم را
چون گریه کنم در غمش امشب که به چشممسوز دل افروخته نگذاشته نم را
دادند دو چشم تو بهم دست ز مژگانوز نو بنهادند ره و رستم ستم را
بر اهل ریا نشتر طعن ست زبانمبر رگ نخورد زاهد پاکیزه شیم را
بی نشئه فقر است سرش هر که بسنجدبا جام سفالین گدا ساغر جم را
دوریست که گر شائبهٔ صدق نداردچون لقمهٔ بی شبهه توان خورد قسم را
سودائی خط با رخ این ساده عذاراننقد دل و جان داده نهد رسم سلم را
زاغیار شنیدم خبر آمدن یارچون در کشم این شربت آغشته به سم را
از داغ تو دل در نظر پادشه عشقداده ز کواکب چو فلک شان حشم را
جز من نگه مست تو با هر که ستم کرددر دیدهٔ انصاف ستم رفته ستم را
خصمی دل و دیدهٔ عاشق زنخست استبسیار براندند به گل کشتی هم را
سرمستم از اندیشهٔ سرجوش جوانیپیچیده تنم گرچه به خود دلق هرم را
لیلی سیه خیمهٔ چشم است نگاهتکارآسته است از مژگان خیل و حشم را
خال رخت افزوده به حسن خط سبزتچون صفر که افزاید از او پایه رقم را
کم نیست که نشنیدنی از کس نشنیده استبسیار سزد شکر خداوند اصم را
گلزار دل از سبزهٔ بیگانه بپرداززین خاک فرح خیز بکن ریشهٔ غم را
برده است غم سوء عمل زنده به گورمافشانده ام از بسکه به سر خاک ندم را
شادم که امیدم سپر سهم مکافاتکرده است شفاعتگری فخر امم را
سلطان رسالت که به فرمودهٔ عدلشناچار بود گرگ شبانی غنم را
مخلوق نخستین چو بود جوهر ذاتتپهلو زده از قرب حدوث تو قدم را
از لطف تو کرد آنکه به بر درع حمایتدر خصمی او تیغ قضا باخته دم را
فیضی که ز سروت چمن عرش بیندوختاز دست و کنار تو بود لوح و قلم را
اعجاز تو بر خاک ره بندگی افکنداعیان عرب را و صنا دید عجم را
پاس ادبم از مژگان داده سرانجامچون خامهٔ نقاش به راه تو قدم را
از فیض فرحناکی عهد تو عجب نیستکز موج اثر چین نبود جبههٔ یم را
در روز وغا خصم تنک حوصله ات راستبی بود نمودی که بو شیر علم را
صبح از پی خونریزی اعدای تو تا حشرهر روز علم ساخته شمشیر دو دم را
چون شیشهٔ ساغر نخورد خسم تو جز خاکبندد به خود از حرص به فرض ار دو شکم را
سرگشته بود چرخ به گرد سر کویتتا حلقهٔ درگاه تو سازد قد خم را
از واهمهٔ شحنهٔ نهی تو نمانده استاصلا اثر رنگ اثر روی نغم را
نی کرده بسی شحنهٔ عدل تو به ناخناز نالش نخجیر هژبران اجم را
زین نعمت ایمان که به خلق از تو رسیده استدست تو به معراج رسانیده کرم را
نبود ز سر تاجوران و نمک حسناین مرتبه کز خاک در تست قسم را
کی چاشنی نعمت اخلاص تو باشددر ذائقه بندگی انواع نعم را؟
آنی تو که گوش طلب کس نشنیده استهرگز ز زبان کرمت غیر نعم را
آنی که به فرمودهٔ رای تو زدایدزآئینه شب مصقل مه زنگ ظلم را
آنی که چو در وصف روان بخشی خلقتبر صحنه کفم جلوه گری داد قلم را
بر جادهٔ مسطر اثر معجز آن خلقچون قافلهٔ مور، روان ساخت قلم را
وارست ز غم دل به جناب تو چو پیوستمنشور نجات است به کف صید حرم را
در معرکهٔ رزم خدنگ تو به اعداداده است به انگشت نشان راه عدم را
در مزرع خصم تو به فرض اربچرد نحلاز شان عسل یافت توان لذت سم را
در عهد تو هر گل که شکفتن کند آغازباشد دهن خندهٔ گل باغ ارم را
هر بیش بر دست سخای تو بود کمداده است به بیشی کرمت پایهٔ کم را
از پرتو مهر آنچه رسیده است به سایهاز سایهٔ دست تو رسد بخت دژم را
در حضرتت استاده به پا خیل ملائکاز دست ندادند ره و رسم خدم را
ز امینت دوران تو بر خاک نریزددست ستم حادثه تا خون بقم را
ای سنگ دل آسان نبود طوف حریمشدر ساحت کعبه نتوان دید صنم را
صد شکر که تا پیشهٔ خود ساخته طبعممداحی سلطان عرب، شاه عجم را
با معنی من نسبت فرهنگ فلاطونچون نسبت صوری که به چاقیست ورم را
هر شبه که سر برزده از دقت طبعممالیده بسی گوش ادب جذر اصم را
مداح توام می رسد از طبع دقیقماز ذیل قوافی بدر انداخته ذم را
ای ختم رسل لطف تو بس شاهد جویاکز توبه کشیده است به سر جام ندم را
آنروز مقدر که ببازند فلکهااز باد فنا دیرک خرگاه و خیم را
خواهم ز تو ای فخر امم بازنگیریزین بندهٔ عاصی نظر لطف و کرم را
باشد به سر روز ز خور تا کله نورتا کرده شب داج به بر دلق ظلم را
چون نقش قدم نقش جبین باد شب و روزبر درگه اقبال تو اصناف امم را
دیگر ز تو امید من آنست که جاویدفیض از تو رسد مرجع اصناف امم را
نواب نوازشخان آن کز اثر جوددائم کف سائل شمرد دست کرم را
آن خان فلک رتبه که در وصف کمالشحالی شده این مطلع برجسته قلم را
نسبت چون بذاتت نبود فصل و کرم راگیرند فراتر ز همه پایهٔ هم را
آنی که سیاستگری شحنهٔ عدلتاز سین ستم اره کشد فرق ستم را
آنی تو که هرگز نخورد روی دل کسدر عهد تو از دست قضا سیلی غم را
آنی که به جرم دو زبانی ز سیاهیانصاف تو پیوسته بگل رانده قلم را
امروز نباشد دگری جز تو مکرمتکریم نشاید مگر ارباب کرم را
هر خامه که قاموس سخای تو نویسددر معنی لاثبت کند لفظ نعم را
از عدل تو با یکدگر آمیزش اضداددر هیچ تنی ره ندهد ضعف هرم را
امروز ز عدل تو زمانیست که عشاقاز چشم بتان چشم ندارند ستم را
در عهد تو عامست ز بس رسم فراغتآرام رگ خواب بود نبض سقم را
در دور تو کس نیست که سرمست غنا نیستپیموده ز بس همت تو جام کرم را
زآغاز جهان چشم فلک دیده در این عهداز معدلتت آشتی گرگ و غنم را
در دم شود از مرحمتت طالع مسعودگر سایهٔ لطف تو فتد بخت دژم را
مشهور جهانی تو به شمشیر و سخاوتحاتم شده گر شهرهٔ آفاق کرم را
در معرکهٔ لاف ستانده است به نیرومردانگیت نطع هژبران اجم را
گیرد غضبت پیه دو چشم عدو آنگاهسازد بهمان بهر شگون چرب علم را
امروز درین کشور اگر هست رواجیباشد ز دل و دست تو شمشیر و قلم را
از خجلت شمشیر تو پیش از دو نفس صبحهرگز ننموده است علم تیغ دو دم را
نرگس سر از آنرو به ته افکنده که پیوستشرمندگی از خامهٔ تست اهل قلم را
در عین بکا خشک کند آتش قهرتدر دیدهٔ بدخواه تو چون آینه نم را
سالم نگذارد شرر قهر تو چون شمعاز جسم بداندیش تو تا مغز قلم را
‏ خواهم که خدا روی به دولت بگشایدزین درگه امید عرب را و عجم را