شمارهٔ ۵ - در نعت امام علی ابن ابی طالب (ع)
در بلند و پست دنیای اسیر انقلابزورق عمرت تباهی گشته در موج سراب
هر که سر بر کرد از پیراهن صدق و صفامی کشد آفاق را زیر نگین، چون آفتاب
هر که از اهل جهان خیری به خود بسپرده استتا بود، فارغ بود و اندیشهٔ روز حساب
غیر وصف همنشینانم نباشد پیشه ایگرچه خاموشم به رنگ نقطه های انتخاب
پادشاه وقت خود رندیست کاندر فصل گلگردن مینا بدست آورد و شد مالک رقاب
کامجوئی اینقدر ناکام می دارد ترااز سر کام ار توانی خاست باشی کامیاب
با وجود آنکه زیر بار دنیا مانده اندیال می بندند بر خود غافلان همچون دواب
نیست غفلت پیشه را از عیب غفلت آگهیکی توان کیفیت خواب گران دیدن به خواب
می زنم در پیری از ذوق جوانی بر جنونمی دهد دیوانگی یادی ز ایام شباب
با ملایم طینتان در گفتگو جرأت مکمنمی شود برندگی در آهن افزونتر زآب
از پی معماری گل هر سحر موج نسیمبی تکلف برده از چشم و دل من آب و تاب
آب و رنگ این چمن وابستهٔ طبع منستپردهٔ ناموس صد گلشن بهارم چون سحاب
بسکه بر آتش بود از رشک لفظ آرائیممی چکد منقار از طوطی چو خوناب از کباب
در سیه کاری نهان شد فیض صبح پیریتای که از ذوق می آشامی، کنی مو را خضاب
نیستم با عالم آئینه و آب آشنابسکه هست از دیدن خلق جهانم اجتناب
دل ز درد ریزش باران مرا پرآبله استهمچو بارانی که از دریا برانگیزد حباب
وحشتم چون جوهر شمشیر کی از جا بردمنکه آرامیده ام در موج خیز اضطراب
در شب هجرت مپرس از اضطراب دل مپرسشوختر باشد رگ خواب من از تیر شهاب
ز آتش دل بسکه دوری جوید اجزای تنمجسته شریانم برون از پوست چون تار رباب
شوخ من از پای تا سر بسکه با کیفیت استگوئیا بگرفته اند از می گل او را در آب
دلرباتر شد لبش ز آمیزش دشنام تلخچون رگ تلخی که کیفیت فزاید در شراب
چون روی در گرمی مستی به خواب از روی مهرخوی ز رخسار تو می چیند به دامن ماهتاب
در دم نظاره رخسارش عرق ریز از حیاستزان گل رو یا نگاه گرم می گیرد گلاب
گر لبش با من نشد گرم سخن سهل است سهلآتش یاقوت را هرگز نباشد انتهاب
کرد خونم در دل و بزدود زنگ از خاطرمآن لب کم گفتگو و آن نرگس حاضر جواب
حیرت و بیتابیم شبهای وصل و روز هجربرد آرام از رگ خواب و ز سیماب اضطراب
می کشد هر شب غمش در آتشین زنجیر آههیچ کافر چون دل عاشق مبادا در عذاب
دست انصافش به کار زلف می افکند کاشاین گره هایی که افتاده است در بند نقاب
سخت بی باکند ارباب هوس وقتس وقتگردهی تیر نگه را آباز زهر عتاب
نه زر داغی به کف، نه نقد اشکی در کناردر شمار عاشقان خود را گرفتن بی حساب
مژده دلها را که خط عنبرین او ز نومحضر قتلی برون آورده از روی کتاب
آبروی دیدهٔ عشاق از خون دلستباب این ساغر شرابی نیست جز اشک کباب
محتسب درد خمار باده ام در سر بس استدرد بر دردم میفزا در گذر زین احتساب
من نخواهم دست خواهش از شراب ناب شستاز می گلگون نخواهم کرد هرگز اجتناب
باکی از عصیان ندارم با ولای بوترابفیض می بارد ز دامان ترم همچون سحاب
آن وصی مصطفی آن پیشوای جن و انسآن شه دنیا و دین آن سرور عالی جناب
آنکه حفظش سایه افکن گر شود بر روی بحرتکمهٔ چاک گریبان موج را گردد حباب
آن شه خیبر گشا کز فیض نام نامیشلب گشودن در ثنای اوست دل را فتح باب
آنکه عزمش چون سبک سازد عنان جستجواز رکابش صد بیابان دور میماند شتاب
آنکه در هیجا شود چون شعلهٔ تیغش بلندآب گردد خود بر فرق عدو همچون حباب
سروری چون شاه مردان را سزاوار است و بسکز جناب حق امیرالمؤمنین یابد خطاب
گر هوادار ضعیفان شحنهٔ حکمش شوداز رگ گل برگلوی شیر نر بندد طناب
تا چراغ عمر خصمش گل کند شاید اگرغنچه لبریز هوا سازد دهن را چون حباب
اطلس عرش برین ایوان قدرش راست فرشطول عمر خضر شادروان جاهش را طناب
پیش باغ خلق او تا روز محشر مانده استگلشن جنت نهان در پردهٔ غیب از حجاب
از حجاب صیقل شمشیر او افتاده استتور بر اندام خورشید برین در اضطراب
حلقه های جوشن دشمن خورد بر هم چو موجتا بر اندامش ز برق تیغ او گردید آب
توتیای دیده ها زیبد غبار رزمگاهپای عزم او چو گردد مردم چشم رکاب
می رود بر باد چرخ و می شود در آب خاکچون سبک سازد عنان و چون گران سازد رکاب
زنده ام از فیض مهر شاه دین پرور علیگر وجودی ذره را باشد بود از آفتاب
بی سر و پایی که مانند اویس از روی شوقسرکند راه غزا اندر رکاب آنجناب
گر در آن ره بشکند خاریش در پا می شودبهر صید دشمن دین ناخن چنگ عقاب
بعد ازین می بندم از کشمیر احرام نجفبستهٔ آب و هوا تا چند باشم چون حباب
به که زین پس جبهه سای آستان او شومخواهم از خاک در شاه ولایت فتح باب
لطف او بر ساده لوحیهای من بخشد مگردارم امید ثواب از کرده های ناصواب
چشم امید ثواب به مضمون حدیث طینت استاینکه خواهم در مکافات سیه کاری ثواب
بعد ازین جویا دعا سر می کنم زاهرو که هستبی شک از فیض ولای او دعاها مستجاب
تا بود آباد عالم باد بدخواه تراخانهٔ دنیا فزون از خانهٔ عقبی خراب