گنج

شمارهٔ ۳ - در نعت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)‏

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ا۴۵ بیت
کسی ندیده ندامت ز تارک دنیاگزیدنی نبود پشت دست استغنا
چو دل شکفته شود لب به خنده می آیدنهان چو غنچه بود برگ عیش در دل ما
نسیم باغ ازان می برد زجا که مراستبه رنگ مرغ سحر بال و پر ز موج هوا
چه مایه فیض که عالم ز نور صبح اندوختمدار دست ز ارباب صدق و اهل صفا
به کام دل نرسی نگذری گر از سامانز ترک برگ تواند رسید نی به نوا
چو قطرهٔ عرق شرم بر رخ ناموسخمیر گوهر او شد به آبروی حیا
‏ ز جا نگاه سیه مست او نیارد خاستکند گر از مژگان تکیه بر هزار عصا
ز صیدگاه تو جستن نمی توان که تراستخدنگ غمزه کمان ابرو و بلا بالا
حذر ز صاف دلان زمانه کاین قومندبه رویت آینه و تیغ صیقلی ز قفا
مدار چشم گشایش ز یاری دونانکه عقده ای نتواند گشود ناخن پا
سزد اگر به زبانها فتد دل سیه اشزبان هر که بود برخلاف دل گویا
امید بهره ای از زاده های طبعم نیستکه دیده بحر ز گوهر ستاند آب بها
خوش آن حریف که دایم به تیغ قطع نظربریده همت او از جهان و مافیها
نبرده صاعقهٔ عشق ره ببوم و بریفتاده است همانا به وادی دل ما
گشاده نیست به روی دلت در فیضیز عشق پیرهن صبرت ار نگشته قبا
کدام شب که نکرده به چشم انجم اشکگرفته کار غبار دلم ز بس بالا
دلم گهی که ز دردت بنالد و بطپدچه چاکها که نیفتد به سینه ام چو درا
چنین که دیده به او دوختم جدا نشودچو خال مردم چشمم از آن رخ زیبا
فروتنی است بر اهل دل سرافرازیبه خاک نقش قدم تا نشست خاست زجا
سخن سرانشود با زبان خاموشیاگر نه خامه رقم را بسر فشارد پا
زمان عیش زبس تنگ شد درین روانچو رنگ رو پرد از دست خلق رنگ حنا
ز فیض وسعت مشرب تفاوتی نبودز پرده های دلم تا به دامن صحرا
نیم چو آینه صورت پرست از آنکه مداممرا به حسن معانیست چشم دل بینا
ز فیض صافی طینت مرا ز سینه بودچو شمع خلوت فانوس راز دل پیدا
ز عشق گرچه چو موج است حبیب صبرم چاکبه پاکدامنی من قسم خورد دریا
منم که بر سر اقبال خویشتن زده امگل اطاعت سلطان یثرب و بطحا
مطاع خلق، شفیع امم حبیب خدارسول خالق کونین خواجهٔ دو سرا
شهنشهی که کمر بسته در متابعتشامام مفترض الطاعه شاه قلعه گشا
شهی که سایهٔ دست حمایتش به سرمهزار بار نکوتر بود زبال هما
شهی که چوبکی در گهش چو تیر خدنگبه قلب خصم زند خویش را تن تنها
وجود اوست نخستین گل حدیقهٔ صنعسزاست بلبل آن گل جهان و مافیها
هزار شکر که باشد به خواب و بیداریبدرگه تو مرا روی دل چو قبله نما
ز بیم نهی تو در بزم باده موج شرابکند به چشم قدح کار ریزهٔ مینا
چنان زمحتسب نهی تو هراسانستکه تلخ می کند او روزگار بر صهبا
به زردروئی خصمت فزود دولت دهربه فرض گشته رقم سرنوشتش ار به طلا
مرض گریزد از او همچو آدمی از مرگکسیکه کرده به خاک در تو استشفا
خوش آنکه راه بدارالامان حفظ تو بردبه هم نمی رسد آنجا مرض برای دوا
گره شده است مرا عرض مطلبی بر لبتو با انامل فیض خود این گره بگشا
سگ وصی تو کلب علی عالی قدرز من جدا شده مانند عضو رفته ز جا
به حق شاه شهیدان حسین ابن علیکه اوست گشته ملقب به سیدالشهدا
دل مرا به وصالش ز قید غم برهانکه پشت طاقتم از بار فرقت است دوتا
دگر به پیش که نالم کرا وسیله کنمکه جز تو عرض مهمات را کند اصغا
ازین قصیده ام اظهار بندگی است مرادوگرنه نعمت تو گفتن کرا بود یارا
چو حق نعمت سرائی زمن نمی آیدکنون بجاست اگر مختصر کنم به دعا
به شرط مهر تو بادا جزای خلق بهشتبه روزگار بود تا که رسم شرط و جزا