گنج

شمارهٔ ۲ - درمدح خاتم انبیا محمد مصطفی صلی الله علیه وآله وسلم

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ا۴۵ بیت
آه تا کی طاقت آرد درد حرمان تراآسمان دور و زمین سخت و فغانم نارسا
محتسب ناحق چه ریزی خون عشرت را به خاکدر چنین فصلی که دارد چیدن گل خونبها
زلف مشکین از بناگوشت به پشت پا رسیدآه چون نازل شود از عالم بالا بلا
می نماید پیش رخسارت رگ ابر سفیدبر جبین خود کنی خورشید محلول از طلا
رنگ می چون زر زفیض همنشینی های اوستصحبت خوبان نباشد هیچ، کم از کیمیا
تا به این تقریب گاهی یاد احوالم کندسخت بستم عقدهٔ دل را به این بند قبا
خال و خط از بس به جا افتاد نتوان یافتنیک غلط در مصحف رخسار او نام خدا
کاتب قدرت پی تحریر بیت ابروشگرد کلک صنع را چون با انامل آشنا
نقطه ها بنهاد بهر امتحان خامه اشاینکه بینی خالها بر عارض او جابجا
چون ندیدم تحفه ای شایستهٔ او غیر اوداده ام آئینهٔ دل را از انرو رونما
همچنان کآرد شبانگه مرغ را در آشیانجا دهد در حلقه ها زلفش دل آواره را
نرمی گفتار او خار غم از دل می کشدچون خسک کارند بیرون با زبان از دیده ها
رازکی ماند نهان در خاطر ارباب دردتا که باشد پردهٔ دلهای تازک ته نما
از لبش جز خامشی نبود جواب ناله امچون کنم زآن کوه تمکین بر نمی گردد صدا
ای بهار جلوه از بس زرد و زارم کرده ایکرده عکس چهره ام برگ خزان آئینه را
هر سر مژگان مرا از دیدن تمثال خویشغوطه زد چون خامهٔ نقاش در آب طلا
پرده را یکباره زان خورشید عارض برمگیرزورق دل را مکن طوفانی موج صفا
در غزل گویی شنیدی آفرین از همگناننعت گو جویا و بشنو از ملائک مرحبا
پاکتر از موج کوثر کن زبان خویشتنتا توانی بود زین پس نعت سنج مصطفا
افتخار دودهٔ آدم حبیب ذوالجلالسرور دنیا و عقبا شافع روز جزا
آنکه جبریل امینش می کشیدی غاشیهآنکه بد فرمانبرش شاهنشهی چون مرتضا
آن شهی کز شش جهت سوی حریم درگهشعینک چشم است اولوالابصار را قبله نما
رتبهٔ قربش تماشا کن که مقدار دو قوسبلکه هم نزدیکتر بد با جناب کبریا
از عناصر در تن آدم برای خلق اوگشته اند اضداد با هم چار یار باصفا
کبریا بنگر که شاه اولیا خود را به فخرگفته عبدی از عبید سرور هر دو سرا
از ادب شوید دهن را خضر با هفتاد آبتا تواند برد نام نامی آن پیشوا
فتح کونین از چنین شمشیر و بازویی سزداو یدالله است باید تیغ او شیر خدا
تیغ او بهر محبان موجهٔ آب بقاستوز برای دشمنان باشد رگ ابر بلا
در کفش تیغ است یا موج است در بحر شکاریا رگ ابری که بگرفته است از دریا هوا
در تن اعدای دین تیغ هنر پروای اوچار عنصر را به یک ضربت کند از هم جدا
چون بلرزاند زمان را هیبت شمشیر اورتبهٔ تقدیم یابد انتها بر ابتدا
اینقدر فیض سعادت از کجا اندوختیگر نبودی سایهٔ شمشیر او بال هما
احتسابش از پس گردن کشد رگهای ساززین سیاستهاست کاندر پرده پنهان شد نوا
تا ز فیض مدرس رایش شده روشن سوادصبح بی شب زنده داری پاک سازد صفحه را
بار حلم او زمین را داده تمکین و قراربرده شوق طوف خاک پاکش آرام از سما
تا تواند جبهه سای درگه قدرش بودمهر انور گشته پیشانی ازان سر تابپا
کافرم گر با شدم چشم حمایت از کسیجز نبی و شبر و شبیر و شاه اولیا
چون تن انسان که بگرفت از عناصر امتزاجشد تن ایمان به پا از چار یار باصفا
داغ اگر باشد دلت مرهم ز درد او طلبدرد اگر داری زنام نامیش میجو دوا
جز خدا و مرتضی کس حق مدحت را ندادچون ترا نشناخت کس غیر از خدا و مرتضا
ساده لوحی بین که مانند تویی را چون منیبا زبان کج مج خود گشته ام مدحت سرا
یارسول الله از کردار خود شرمنده امچون توانم در جنابت کرد عرض مدعا
با وجود روسیاهی از تو می دارم امیدعافیت در دین و دنیا ای شه هر دو سرا
تا اثر باقی بود در دهر از اوج و حضیضتا بود روز و شب و سیاره و ارض و سما
خیرخواهت را بود اعلای علیین مقامدشمن تو سرنگون پیوسته در تحت الثری