گنج

شمارهٔ ۱ - در نعت رسول صلی الله علیه و سلم

همچو بوی غنچهٔ بگزینی شبی کز انزوامیروی از حرص پیش از صبح دنبال مسا
رشتهٔ طول امل پابند سعیت کی شودهمچو سوزن در ره همت بیفشاری چو پا
هر که حق را خواند رزاق و ز مردم خواست رزققول و فعلش چون زبان و دل بود از هم جدا
نیست همچون مرغ حق گویا دلت را آگهیگرچه باشد بر زبانت دمبدم نام خدا
می دوی هر سو برای روزی اهل و عیالبهر قوت دیگران سرگشته ای چون آسیا
روز تا شب از برای لقمه ای خاکت بسربر در اهل دول افتاده ای چون نقش پا
آبرو می ریزی و چشم از توکل بسته ایته ترا آزرمی از خلق و نه شرمی از خدا
در دهان دندان نماند از پیری و داری هنوزبهر خون خلق خوردن زیر دندان اشتها
چون گهر گردآور خود باش تا کی چون حبابدیده ات خالی بود از دیده و دل پر از هوا
از نمازت نیست تحصیل رضای حق مرادمی کنی دائم دعا بهر حصول مدعا
می کند بر روزی مردم دهان حرص بازعابدی کو سنگ بندد بر شکم چون آسیا
خانهٔ دینت خراب است و ز غفلت داشتههمت پستت به فکر رفعت بام و سرا
زیربار آرزو وابستهٔ غمها مباشکی زن دنیای دون گردند مردان خدا
کی چراغ اعتبارت میرد از یک بحر آبگر به یک قطره کنی مانند گوهر اکتفا
بی طلب از حق سخاوت پیشه باشد کامیابدر حق منعم کف سائل بود دست دعا
در قبول خاطر خلق است فیض ایمنیچون کسی افتد ز چشم مردمان افتد زپا
بعد رفتن از غنی تا مفلس دنیا چه فرقامتیازی نیست در خفتن پی شاه و گدا
ناتوانی هادی ره خاکساران را بس استکاروان مور مستغنی بود از رهنما
بر دل ارباب حسد را گوییا تیری رسیداز لب اهل سخن چون مصرعی سر زد رسا
ادم بد را به مانند خودش بایید سپردچاره ای نبود به از سوزن برای خار پا
ای پسر زال جهان غدارهٔ شوهر کش استبا چنین کدبانویی حیف است بودن کدخدا
جود و همت عیب پوش نخوت مردم بودعجب سلطانی نگردد جمع با حرص گدا
هست دل را فیضها از دولت افتادگیخاک چون پهلو دهد آئینه را یابد جلا
هر دم از موج نسیمی بایدش خوردن قفاشمع سان از سرکشی هر کس نبیند پیش پا
خویش را گر می توانی خاک راه فقر کنسازوار چشم دل نبود بجز این توتیا
تا نیابد در نهاد کان جواهر خاک مالکی تواند گشت زینت بخش تاج پادشا
خاکساری را ندادن تن نمی بودی اگرپرتو مهر برین از دودهٔ عز و علا
کوه و صحرائی که با طبعم هوایش ساخته استهست خاکش جمله خاک راه و سنگش سنگ پا
خلق را در عاجزی ربط دگر با مبده استنیست غیر از قامت خم گشته محراب دعا
تنگ فرصت باشد از بس عیش در دوران مازودتر از رنگ رو از کف پرد رنگ حنا
گام رفتن می زند عمر تا با پای نفسسرعت رفتار باشد لازم این مدعا
شام خوناب از شفق ریزد به جای اشک و صبحمی کند بر وضع عالم خندهٔ دندان نما
راستی بگزین که باشد مایهٔ فرزانگینیست شمع بزم را از هم زبان و دل جدا
در حقیقت زنده اند ارباب معنی از سخنچون قلم این قوم را دارد زبان خود به پا
بر سر شوخی است طبع نکته پردازم دگربه که سازم با غزل بکر سخن را آشنا
گاهش از وصف می و معشوق بخشم آب و رنگگه ز تعریف گل و بلبل دهم برگ و نوا