شمارهٔ ۹۹۹
بسکه نرم و صاف باشد سربسر اعضای اوهمچو کفش افتد برون رنگ حنا از پای او
شوخ بیباکی که دنبال دلم افتاده استفتنه چشم، آشوب زلفست و بلا و بالای او
اخگری دارد ز هر داغ دل آهم زیر پانیست بیجا اینقدر از جای جستن های او
از سیهکاری شهی کاتش فروز ظلم شدحلقهٔ داغ است گویی وسعت دنیای او
هست جویا فارغ از اندیشهٔ روز حسابهر کرا باشد امیرالمؤمنین مولای او