شمارهٔ ۹۹۸
گلستان بیبر رویی به زندان میزند پهلوگل از هر خنده بر چاک گریبان میزند پهلو
چه غم گر دامنم شد زرق خارستان این وادیکه جیب پارهام چون گل به دامان میزند پهلو
گرفتار ترا اندیشهٔ عریانتنی نبودبه گردن طوق عشقش بر گریبان میزند پهلو
به راه عاشقی پا بیخبر دل در خطر باشدکه هر خاری در این وادی به مژگان میزند پهلو
کند هموار ناز یار بیاندامی دل راکه پرچین چون شود ابرو به سوهان میزند پهلو
دهد کم را شکوه عشق جویا رتبهٔ بیشیکه اینجا قطره بر دریای عمان میزند پهلو