شمارهٔ ۹۹۷
ریخت مژگانت که ویرانی بود آباد ازویک بغل چاکم به رنگ غنچه در دل داد ازو
بسکه با درد فراق دوستان رفتم به خاکتربتم را گر بیفشاری چکد فریاد ازو
دل خرابی را غمی امشب عمارت می کندکاشیان جغد را محکم بود بنیاد ازو
درد عشق خوبرویان هر قدر باشد کم استآنقدر غم کو که گردد خاطر کس شاد ازو
حال دل جویا فراموش است از حیرت مرامی دهد گاهی تپیدنهای بسمل یاد ازو