گنج

شمارهٔ ۹۸۱

ساقی بیار باده و عیشم به کام کنزین بیش خون مکن به دلم می به جام کن
در خون آرزوی تو عمری است می تپدکار دلم به نیم نگاهی تمام کن
تا چند از خمار توان دردسر کشید؟دست هوس ز می کش و عیش مدام کن
با یار باده نوش و مخور آب دور ازوتفریق در میان حلال و حرام کن
از چشم غیر در رگ جانم نهفته واریعنی که تیغ آن مژه را در نیام کن
جویا ز رهزنان هوا پاس دل بداراین کلبه را نمونهٔ دارالسلام کن