گنج

شمارهٔ ۹۸۰

غیر را امشب کباب از اختلاط یار کنباده بستان از کفش در کاسهٔ اغیار کن
آمد و رفت نفس پیوسته در سوهانگری استچند بی اندامی ای دل، خویش را هموار کمن
جام طاقت را که در هجر تو پرخون دل استاز شراب رنگ و بو چون گل بیا سرشار کن
سوختی چون در غم او، شکوه کافر نعمتی استداغهای سینه را مهر لب اظهار کن
العطش زن گشته سرتا پا وجودم ساقیااین سفال تشنه لب را رشحه ای در کار کن
از تبسم ریز در پیمانه ام صاف مرادباده در جام من و خون در دل اغیار کن