شمارهٔ ۹۸
ره عشق است و نبود خاطر خرسند باب اینجابه یک لبخند از خود می رود دل چون حباب اینجا
زداید غم به هیچ از سینه فیض دشت پیماییگره از دل گشاید ناخن موج سراب اینجا
ز فیض درد عشقش بیشتر دل بهره برداردشکستن را نشاید غیر فرد انتخاب اینجا
سحر موجی است کز دریای عشق افتاده بر ساحلگهر را مهرهٔ گل بشمرد هر قطره آب اینجا
ز خون دل به بزم ما شمیم یار می آیدگلاب ناب می گیرند از اشک کباب اینجا
چو بردارد نقاب از چهرهٔ خود عقل می بازدفلاطون گشته جویا ملزم از روی کتاب اینجا