شمارهٔ ۹۷۱
چون نهد عارف به پر از خلوت دل پا برون؟کی به جریان می رود از خویشتن دریا برون؟
جاده را از نرمی رفتار سازد جوی آبماه من آید چو از خلوت به استغنا بردن
بسکه از آمیزش مجنون ما بالد به خویشهر طرف فرسنگها از خود رود صحرا برون
طاقت دل، پنجهٔ رستم نبردی برده استبا هجوم درد می آید تن تنها برون
لطف حق جویا ز قید عالم آبم رهاندآخر از دریا درست آمد سبوی ما برون