گنج

شمارهٔ ۹۷۰

چون شمع برافروختی از باده کشیدنگلها بتوان زآتش رخسار تو چیدن
بر شهد لب یارزدم دستی و چون شمعگردیدم غذایم سر انگشت مکیدن
در دیدهٔ حیرت زدگان یه نباشداز خانهٔ بی سقف که دیده است چکیدن
غم نیست ز بی بال و پری طائر دل رابی بهره نماند اگر از فیض طپیدن
بر عاشق دل خسته ندانسته نگاهشصدبار فدای سر دانسته ندیدن
بر رقت دل فیض تواضع بفزایددر گریه شود شمع ز بالای خمیدن
بر گرد خود از جوش حیا تار نگه راچون پیله بود چشم تو در کار تنیدن
چیزی که شنیدیم، چو دیدیم، ندیدیم!‏زان صلح نمودیم ز دیدن به شنیدن
خود را اگر امشب به لب او نرساندمحروم بماناد می از فیض رسیدن
جویا ز نزاکت شده چون برگ گل از بسبگداخته لعل شکرینش به مکیدن