شمارهٔ ۹۶۴
در خرام آمد چو آن مشکین سلاسل بر زمیننقش پا در اضطراب افتاد چون دل بر زمین
بسکه از آهم غبارآلود شد روی هواقطرهٔ باران فتد چون مهرهٔ گل بر زمین
درد برخیزد به جای گرد از جولانگهشبسکه گردیده است فرش راه او دل بر زمین
در خطر باشد مدام از رهزن ریگ روانکاروان نقش پا تا کرده منزل بر زمین
رونق زهد است می نوشی که بی حاصل بماندخاک خشک از فیض باران تا نشد گل بر زمین