گنج

شمارهٔ ۹۶۵

ساعد او می زند بر شمع کافور آستیندست حسنش می فشاند بر رخ حور آستین
بسکه روشن گشته بر دستم چراغ داغ عشقشد بسان پردهٔ فانوس پرنور آستین
می شود چون صبح روشن از فراغ روی اوبر چراغ مرده افشاند گر از دور آستین
از لباس ظاهری یک ذره ای باطن بگیر!‏دست تا موجود باشد نیست منظور آستین