شمارهٔ ۹۶۰
کرده تا از گرمی خویت حکایت سر زبانشعله می رقصد بهرنگ شمع بزمم بر زبان
جلوهٔ توحید را هر ملتی آیینه استشاهد معنی نماید در لباس هر زبان
خامشی باشد هنر در کیش ارباب کمالدر دهن دزدیده دارد حلقهٔ جوهر زبان
گر بنرمی آشنا شد خوبتر از مرهم استور به تندی ساخت باشد بدتر از نشتر زبان
عیب باشد پیش ارباب ر توصیف خویشبس بود در خودستایی تیغ را جوهر زبان