گنج

شمارهٔ ۹۵۹

قافیه: ردن۴ بیت
ز خویشتن نفسی گر نهی قدم بیرونهمان بود که بتی آری از حرم بیرون
ز جسم خاکی من خون دل تراوش کردبلی سفال دهد تا پر است نم بیرون
به کار خود چو نپرداختی دمی ظالمعبث قدم زدی از عالم عدم بیرون
به سرنوشت، رضا ده! که کی بدل گرددهر آنچه روز نخست آمد از قلم بیرون