گنج

شمارهٔ ۹۶

چون حباب از بیخودی شد کام دل حاصل مرارفتن از خود گام اول بود تا منزل مرا
مشهدم جولانگه او گر شود در زیر خاکمی دود چون ریشه از دنبال سروش دل مرا
در جوابم وا نشد هرگز لب تمکین یاربخت آنم کو که گردد حل این مشکل مرا
طبع وحشت مشربان پیوسته کثرت دشمن استبار خاطر می شود سنگینی محفل مرا
از تو گویم بعد از این کز خویشتن ببریده اماز مرا گفتن پشیمانم که خواهد دل ترا
همچو شاخ نازک گل از نسیم نوبهارجوش مستی می کند در هر طرف مایل ترا
ای زخود غافل چه در تعمیر تن جان می کنیزندگانی صرف شد در کار آب و گل ترا
گر سراپا دست و پای سعی گردی همچو موجدور می اندازد از پهلوی خود ساحل ترا
خاطرت را فیض بخشش بشکفاند باغ باغبرگ عیشی نیست جویا چون کف سائل ترا