شمارهٔ ۹۵۴
کی کمال مرد بدخو بر کسی گردد عیانگشته در دیوار پشت چین پیشانی نهان
بسکه از بیم تو دزدیم نفس در جیب دلمی چکد از مد آهم خون چو شاخ ارغوان
عنکبوت آسا دوم سوی تو بر تار نگاهاز طلب هرگز نمانم گرچه گشتم ناتوان
قد ز بار حرص در ایام پیری گشته خمدر خور بازوی طاقت نیست زور این کمان
هرگز از جوش حیا جویا نشد دمساز دلبا وجود آنکه دارد چشمش از مژگان زبان