شمارهٔ ۹۵۵
چون شمیم غنچه آیی گر ز قید دل برونسیر عالم می کنی نارفته از منزل برون
نام رسوایم نگین را چون به خاطر بگذردسینه را چندان کند تا افکند از دل برون
سرو امیدت در اندک فرصتی بالا کشدگر توانی آمدن از بند آب و گل برون
در دل هر کس که ذوق سیر راه هستی استبال شوق افشان رود از خویش چون بسمل برون
زور دست ناتوانی قوت بازوی عجزآورد شمشیر را از پنجهٔ قاتل برون
نیست بیم محتسب در شهربند بیخودیمی رود از خویش جویا مست لایعقل برون