گنج

شمارهٔ ۹۵۳

بی سخن نیست ترا یک سر مو بیش دهنمو شکاف است زبان تو چو آیی به سخن
همچو فانوس ز بس صافی جوهر بدنتیک بغل نور نماید به ته پیراهن
نه همین لاله ز داغت ره صحرا بگرفتتا تو از باغ شدی خاک نشین گشت چمن
زخم ناسور نماید به نظر خندهٔ گلبی تو بر روی چمن خال سفیدست سمن
نتوان دید چمن را ز لطافت چو هواهمچو شبنم زهوا می چکدش خون ز بدن
تنت از لطف نیاید به نظر چون فانوسبنماید مگر اندام ترا پیراهن