گنج

شمارهٔ ۹۳۵

قافیه: اربیشازین۱۳ بیت
از سکوت افشای اسرار نهانی کرده ایمعرض حالی با زبان بی زبانی کرده ایم
مغز جان ما نمک پروردهٔ عشق است عشقعمرها در دولت او کامرانی کرده ایم
اینکه بینی گرد پیری نیست بر رخسار ماخاک بر سر در عزای نوجوانی کرده ایم
ناله پردرد ما با گوش گلها آشناستسالها با عندلیبان همزبانی کرده ایم
شهرت حسن ترا در پرده دارد غیرتمبوی بیرون گرد گل را پاسبانی کرده ایم
جز جفا از مردم عالم نصیب ما نشدهر قدر با خلق، جویا! مهربانی کرده ایم
پا به آرامگه عزلت اگر جمع کنمخاطر خویش ز هر راهگذر جمع کنم
یک دهن خنده سرانجام نیابد از منهر قدر غنچه صفت چاک جگر جمع کنم
آه ازین مقصد دوری که مرا در پیش استچون درین فرصت کم، زاد سفر جمع کنم؟
من که پا در گلم از بار علایق چون سرودامن سعی چه بیجا به کمر جمع کنم
من که تخمی نفشاندم چه درو خواهم کرد؟من که نخلی ننشاندم چه ثمر جمع کنم؟
قطرهٔ بحر وجودم گهر ناب شودخویشتن را ز پراکندگی ار جمع کنم
خرم آن روز که از جوش ندامت جویاقطرهٔ اشک پریشان و گهر جمع کنم