شمارهٔ ۹۳۴
ز لعل او دلی شوریده دارمکبابی در نمک خوابیده دارم
ز شوق سجدهٔ کویت چو غنچهبه روی هم جبین ها چیده دارم
قبول داغ را انگشت تسلیمچو شمع انجمن بر دیده دارم
بود بر پای تا قصر وجودمحباب آسا نفس دزدیده دارم
به وصف آن در دندان، گهرهاهمه بر روی دل غلطیده دارم
به رنگ جوهر آیینه دل رابه پیچ و تاب آرمیده دارم
ز درد ناله امشب آسمان راچو ابر از یکدگر پاشیده دارم
به عالم سینه صافم زانکه جویادلی از خویشتن رنجیده دارم