شمارهٔ ۹۳۳
رسته از قید مذاهب دست در مولا زدیمراه ها مسدود چون دیدیم بر دریا زدیم
قابل یک چشم دیدن هم نبود این خاکدانچشمکی از دور همچون برق بر دنیا زدیم
دست سعی ما نشد هرگز به ساحل آشناهر قدر در بحر غم چون موج دست و پا زدیم
گشته دورانی که از لخت دلم خواهد کباببا کسی کز گر مخویی روز و شب صهبا زدیم
فوج غم بر خاطر مسرور ما دستی نیافتتا به دامان توکل دست استغنا زدیم
یک صدای آشنا هرگز به گوش ما نخوردحلقه چندانی که جویا بر در دلها زدیم