شمارهٔ ۹۳
گرم دارد شیخ ما با خویشتن هنگامه راکی بود از خود رهایی بستهٔ عمامه را
کسوت عریان تنی را مخترع طبع من استمن چو گل از خود برون آورده ام این جامه را
نامهٔ پیچیدهٔ عشاق زخم بسته استدست در خون می زنی گر واکنی این نامه را
بسکه رفتم در سخن از من اثر باقی نماندجمله تن صرف زبان می گردد آخر خامه را
کی ز دوزخ میشود راضی دلش جویا به خلدبس که زاهد دوست دارد گرمی هنگامه را