گنج

شمارهٔ ۹۲

بی درد بر کنار مریز آب دیده رادر کار دل کن آن می صاف چکیده را
از فیض عشق همت والای ما بدوشبگرفته جامهٔ ز دو عالم بریده را
در گلشنی که بلبل ما خامشی نو استباشد شبیه غنچه دهان دریده را
زین آتشی که در جگر ماست از غمتبی آب کرده ایم عقیق مکیده را
پیری که دید قامت رعنای او کشیدبر بام هوش حلقهٔ قد خمیده را
تا خون نگردد اشک مده ره بدیده اشجویا مکن به شیشه می نارسیده را