شمارهٔ ۹۱
غم بود چاره حریف به غم آموخته رابستم از داغ تو بر زخم جگر سوخته را
پردهٔ شرم تو شد حیرت نظارهٔ ماکرده ای جامهٔ آن تن نظر دوخته را
گر خجالت کش رخسار تو نبود گل باغاز کجا آورد این رنگ برافروخته را
زود چون شمع بری راه به سر منزل وصلهادی خویش کنی گر نفس سوخته را
نونیاز است دل و چشم تو پرمایل نازمکن از دست رها مرغ نوآموخته را
کرده ای باز زهم صحبتی پیرمغانآتش خرمن طاقت رخ افروخته را
هر که خو کرده به هجران نبود طالب وصلهست شادی غم دیگر به غم آموخته را
کوه را چون پرکاهی برد از جا جویاسردهم گر ز مژه گریهٔ اندوخته را