شمارهٔ ۹۰
چه چاره است دل سر زدیده بر زده راخدا علاج کند این جنون به سر زده را
مخور فریب رعونت که از پشیمانیبسی زنند به سر دست بر کمر زده را
مرا جدا ز تو هر شاخ گل به چشم تمیزمشابه آمده شریان نیشتر زده را
مدام پنجهٔ خورشید گرم زرپاشی استچه فیضها که بود بادهٔ سحر زده را
به سرزنش متقاعد نمی شود دشمنکه پیچ و تاب بود بیش مار سرزده را
خدا نصیب دل دردمند جویا کردخدنگ آن مژهٔ تکیه بر جگر زده را