شمارهٔ ۹۴
برد یاد او دل غم پیشه راجوش می برداشت از جا شیشه را
شمع سان گلهای داغت بر سرممی دواند تا کف پا ریشه را
چشمش از هر جنبش مژگان شوخمی زند یکجا به دل صد تیشه را
بیشتر از اقربا بینی شکستدشمنی چون سنگ نبود شیشه را
تکیه گاه نشتر مژگان اوکرده ام جویا رگ اندیشه را