شمارهٔ ۹۲۳
خاک راه آن سیه مستم به هنگام خرامتا مگر سرو روانش را به خود مایل کنم
یاد آن زلف گرهگیرم چو در دل بگذردناخن اندیشه صرف عقدهٔ مشکل کنم
خویشتنپرور شدن خوشتر ز تن پروردن استتا به کی اوقات خود را صرف آب و گل کنم
جامهٔ هستی بر اندامم نمازی میشودداغ خواهش را گر از دامان دل زائل کنم