شمارهٔ ۹۱۹
گل دیدار ترا چون پی چیدن رفتمشبنم آسا همه تن دیده به دیدن رفتم
همچو آن شمع که در رهگذر باد بودبسکه بگریستم از غم به چکیدن رفتم
استخوان را طپش نبض بود در بدنمموجم، از خود به پر و بال طپیدن رفتم
گل الفت خورد از چشمهٔ یکرنگی آبتا شوم رام تو وحشی به رمیدن رفتم
لطف کن جام روان بخش! وگرنه چو حباباینک از خویش به خمیازه کشیدن رفتم
حیرتم بر سر شور است، حریفان عشقی!خامشی نغمه سرا شد به شنیدن رفتم
قامتم نیست دو تا گشته ز پیری جویابسکه پر بار گناهم به خمیدن رفتم