شمارهٔ ۹۱۸
تا به معراج فنا یعنی شهادتگاه عشقبال و پر از شعله مانند شرر می خواستیم
شوخ چشمی را ز حد برداشت شمع بزم یارما چراغ خلوت از خود چون گهر می خواستیم
حسن پاک آفتابم در خور هر دیده نیستدیده ای از چشم شبنم شسته تر می خواستیم
تا بکام دل توان خندید جویا غنچه واردر بهاران از خدا یک مشت زر می خواستیم