گنج

شمارهٔ ۸۹۳

ضعف نگذاشت که یک ره جهد از جا آهمشد گره در دل خونین چو سویدا آهم
چون نسیمی که نهد سر به بیابان ز چمنبویی از حیرت دیدار بود با آهم
در سراغ تو ز بس گرم تکاپو شده امنفس سوخته ای کرد هوا را آهم
داد کز هجر چو طاووس همه تن داغمآه کز درد چو زلف تو سراپا آهم