گنج

شمارهٔ ۸۸۱

قافیه: ینباشم۶ بیت
ما دل خویش به ابروی خم آویخته ایمهمچو قندیل ز طاق حرم آویخته ایم
بر نداریم ز مژگان کجت دست امیدهمچو خون در دم تیغ ستم آویخته ایم
آشنای تو بود هر که ز خود بیگانه استرام عشقیم و به دامان رم آویخته ایم
لرزد از دهشت ما شعلهٔ دوزخ بر خویشتا که در دامن لطف و کرم آویخته ایم
حسن را زیب دهد قد دو تای عاشقما به زلف سیه او چو خم آویخته ایم
شاهد هستی ما پرده نشین ساز استتا که جویا چو اثر با نغم آویخته ایم