شمارهٔ ۸۸۰
در کدورت خون شدم از خویش شادان آمدمجسم رفتم در غم او از خود و جان آمدم
همچو آب جو که در گل می نماید خویش راگرچه گشتم پای تا سر گریه، خندان آمدم
با تن زار از پی آن یوسف مصر جمالهمچو گرد کاروان افتان و خیزان آمدم
کی اسیر عشق را بی بهره دارد فیض حسنگل ستان گشتم ز بس زانرو گلستان آمدم
بر نمی تابد تن روشن دلان بار لباساز عدم، جویا! به رنگ شعله عریان آمدم