گنج

شمارهٔ ۸۸

لایق نبود کینهٔ چرخ اهل صفا رامعذور توان داشتن این بی سر و پا را
دولت نتوان یافتن از پهلوی خستهرگز نکند کس به مگس صید هما را
صیقل زده تردستی ابرش ز بس امروزآیینهٔ گلشن ز صفا کرد هوا را
از بس نبرد راه به جایی چو شبیه استفریاد دلم طاعت ارباب ریا را
محتاج ملک نیستم امروز که آهمجویا ز تراکم به فلک برد دعا را