شمارهٔ ۸۷۳
افروخت تا ز باده عذار سمن برمحسنش می دو آتشه ریزد به ساغرم
چشمم ز فیض آتش دل گشت گریه خیزدریا به جوش آمده از تاب گوهرم
از دستبرد جرأت من غافل است خصمدندان فشرده بر دم خنجر چو جوهرم
بس عقدهٔ محال گشودم ز جستجودر موج خیز آب گهر تا شناورم
جویا قدم برون ننهم از ره رضادر موج خیز بحر حوادث چو لنگرم