شمارهٔ ۸۷۱
از غرور توبه غرق معصیت تا گردنمتر شد از اشک پشیمانی همانا دامنم
سر ز بار منت احسان نیارم راست کردلطف یاران طوق سنگینی شده بر گردنم
بسکه کاهیدم ز درد عشق چون گرد عبیرکرده پنهان ضعف تن در پردهٔ پیراهنم
در خیال آن سر مژگان ز بس بگداختمهمچو ماهی استخوان خارییست پنهان در تنم
دامنی بر آتشم جویا زند هر برگ گلسوز عشق او یکی صد شد ز سیر گلشنم