شمارهٔ ۸۶۴
تا ز جام عشق دل مستان شد و دیوانه همچون گهر مستغنی است از فکر آب و دانه هم
شیشه های طاق این غمخانه دلهای پر استشکوه ها زین دور دارد با لب پیمانه هم
صدمه های دل تپیدن نه همین رنگم شکسترخنه ها افکند در دیوارهای خانه هم
کرم شب تابیست چون گردد به گرد عارضششمع بزم یار گاهی، می شود پروانه هم
گریهٔ مستی نه تنها غم زدای سینه استصیقل دلهاست جویا قهقه مستانه هم