گنج

شمارهٔ ۸۶۱

بی تو بیگانه چو عکس رخت از هوش خودمبا تو چون جوهر آیینه فراموش خودم
مست کیفیت خود گشته ام از دولت عشقبیخود از نشئهٔ توحید و قدح نوش خودم
حاصل محو خیالی است پریشان مغزیجام حیرت نگهم بیخود سرجوش خودم
کنج عزلت بودم غنچه صفت سینهٔ تنگهست دلبستگیی با لب خاموش خودم
بسکه دارد به تنم رنگ تو هر قطرهٔ خونغنچه آسا به خیال تو در آغوش خودم
صد زبانست مرا در دل خونین پنهانغنچهٔ رازم و مهر لب خاموش خودم
عشق قمری‌صفت افکنده به گردن جویاحلقهٔ بندگی سرو قباپوش خودم