شمارهٔ ۸۴۱
ز بیدردان مرا وا می نماید زخم پنهانمکه لبهایش بهم چسبیده از شیرینی جانم
به رنگ صبح شد پاشیده از بس در دل شبهاخیال حسن پرشورش نمک در چشم حیرانم
ز بس دارد طراوت نوبهار حسن رنگینشنماید خاک را گل سایهٔ سرر خرامانم
ز بیدردانم از من شکوه ای گر کند جویاهمیشه با دل پرخون به رنگ غنچه خندانم
خون حسرت لاله آسا در ایاغت می کنمای جگر از آتش دل باز داغت می کنم