شمارهٔ ۸۴۰
به یمن همت عشقت ز قید دل رستمبتی که قبلهٔ آمال بود بشکستم
دلمم ز لذت جیب دریده غافل نیستولی ز ضعف به جایی نمی رسد دستم
ز بسکه صحبت من با تو بدنشین شده استدمی به بزم تو چون نقش خویش ننشستم
ز نارسایی بخت سیاه خود دانمکه کوتهست ز زلف دراز تو دستم
زفیض بیخودیم محرم حریم وصالز خود جدا شده جویا به دوست پیوستم