گنج

شمارهٔ ۸۳۶

تا بود سودای زلفش در سر شوریده‌امدانهٔ زنجیر می‌ریزد سرشک از دیده‌ام
از تنم پیکان او زنجیر می‌آید بروندر شب هجران او از بس به خود پیچیده‌ام
چشم بینایی است هر داغی دل آشفته رابس که از جوش حیا زان رو نگه دزدیده‌ام
نیست جز یخ بلمز از حیرت حدیثی بر لبمتا زبان ترک چشم یار را فهمیده‌ام
خاک من جویا پس از مردن غبار خاطر استبس که از اوضاع ابنای زمان رنجیده‌ام