شمارهٔ ۸۳۵
از غار راه ریزد عشق رنگ خانه امهمچو نقش پا ندارم بام و در، ویرانه ام
بسکه در بزمش زحیرت خشک برجا مانده استموج صهبا چون رگ سنگ است در پیمانه ام
روزی هر کس بود در خورد استعداد اومی نویسد بر صدف گردون برات دانه ام
تا ز داغ آن گل رو سوختم فانوس وارشد عبیر پیرهن خاکستر پروانه ام
کلبه ام را رتبهٔ دیگر بود از فیض عشقشیشه بندد بر فلک چینی نمای خانه ام
برق هم از خرمنم جویا به استغنا گذشتکی به چشم مور آید از ضعیفی دانه ام