گنج

شمارهٔ ۸۳۴

قافیه: وشم۵ بیت
بسکه جا کرده است مهرت در سراپای تنمریشه نخل محبت گشته رگهای تنم
عمرها شد در لباس نیستی آسوده امکی بدام پیرهن افتاده عنقای تنم
ای فدایت جان من دور از بهار جلوه اتخشک شد مانند گل خون در سراپای تنم
بوده ام در هر لباسی چند روزی، عاقبتجامهٔ عریانی آمد راست بالای تنم
سوختم جویا ز هجرش تا سحر مانند شمععاقبت بگداخت در عشقش سراپای تنم