شمارهٔ ۸۳۳
به راه عشق در گام نخست از خود سفر کردمبه پا بیخودی این راه را مردانه سر کردم
نمی بینم عنان اختیاری در کفت ای دلبه کوی او مرو دیگر! تو می دانی، خبر کردم
گشودم نسخهٔ درد پریشان حالی خود رابه خون دل زبان مانند برگ غنچه تر کردم
سر و سرکردهٔ روشندلان گردیده ام جویابه بزم عشق تا چون شمع ترک تاج و سر کردم