شمارهٔ ۸۳۲
بود آسودگی در اضطراب از چشم بیتابمچو نبض خسته دایم در طپش باشد رگ خوابم
مرا دل کندن از صهبا کم از جان کندنی نبوددر اعضا ریشه دارد از رگ تلخی می نابم
ز مستی رتبهٔ جمشید باشد بینوایان رابود تختم بساط خاک تا در عالم آبم
ز جوش گریه در شبهای هجران چشم آن دارمکه چون خاشاک بردارد زجای خویش سیلابم
کنم بی شکرین لعل تو گر پیمانه پیماییرگ تلخی زبان مار گردد در می نابم
مرا یاد بناگوشی چنین در تاب و تب داردکمند صید دل گردیده جویا موج مهتابم