گنج

شمارهٔ ۸۲۳

کرده جا تا آن لب میگون به افسون در دلمغنچه سان شد برگ گل هر قطرهٔ خون در دلم
می توانی ساقی از جامی روان بخشم شویمهربان شو می به ساغر کن، مکن خون در دلم!‏
سیر و دور وحشتم بیرون ز خود یک گام نیستریخت عشق از گرد غم تا رنگ هامون در دلم
در سرم تنها نه همچون شمع بزم آشفتگی استدور از او هر قطره خون گشته مجنون در دلم
فرصت یک ابروار اشکست چشم از حدتمجوش طوفان می زند امروز جیحون در دلم
دود آهی بیش در چشمش نبودی آسمانمی نشستی گر بجای خم فلاطون در دلم
هر نفس در سینه ما را سرو آهی می شودبسکه جویا کرده جا آن قد موزون در دلم